روزچهارشنبه13اردیبهشت مصادف با اولین روزنمایشگاه بین المللی کتاب تهران به همراه جمعی از دوستان از مشهد برای بازدید از نمایشگاه عازم تهران شدیم.
درلحظه ورود مهمترین چیزی که نظر همگی مان رابه خود جلب کرد نحوه حجاب وآرایش های زننده بانوان، خصوصأ فروشندگان و متصدیان کتاب بود که واقعأ از نظر ما که از استان خراسان رضوی وارد تهران شده بودیم بسیارناراحت کننده بود و به هیچ عنوان انتظار دیدن این بدحجابی، آنهم در یک کشور اسلامی و نمایشگاه بین المللی با صبغه فرهنگی را نداشتیم.
از آنجا که نمایشگاه کتاب تهران بزرگترین رویداد فرهنگی کشور است و ابعاد نمایشگاه هرسال گسترده ترشده وحوزه فعالیت این نمایشگاه ازدرون مرزها به برون مرزها گسترش یافته، ضرورت حفظ شئونات اسلامی در جای جای فضای نمایشگاه ضروری است و مسؤلان مربوطه باید تلاش کنندتا فضای نمایشگاه رابه یک فضای فرهنگی تبدیل وحال وهوای دینی و اسلامی را درآن جا حاکم نمایند
همچنین به دلیل افزایش تعداد بازدیدکنندگان داخلی وخارجی از نمایشگاه کتاب باید سعی شود که امورنمایشگاه به شکل مطلوبی پیش رود و تولید کتاب باید مناسب با نیازهای موجود باشد.دراین جا باید خاطرنشان کرد، کتابهایی در نمایشگاه عرضه شده بود که بیشتر در زمینه عرفان های نوظهور بوده و بیشترین بازدیدکنندگان را به خود اختصاص داده بود.
ازجمله نقطه ضعفهای دیگری که باید به آن اشاره کرد فضای نامناسب نماز خانه، دوربودن سرویسهای بهداشتی ازنمازخانه، عدم وجود تهویه مناسب در فضای شبستان ها و...، پخش موسیقی تند در فضای نمایشگاه وعدم وجود غرفه هایی از آثار بزرگانی چون شهید بهشتی، شهید مطهری و... ، ازبارزترین مشکلات نمایشگاه بود.
روی هم رفته از تمامی برگزارکنندگان نمایشگاه تشکر می کنم و امیدوارم به یاری خداوند متعال سال آینده شاهد برگزاری هرچه بهتر نمایشگاه باشیم.
با عرض سلام و خدا قوت خدمت تمامی دوستان وبلاگی.
امروز قراره با دوستان بریم نمایشگاه کتاب تهران. ان شاء الله که بتونیم حداکثر استفاده رو از نمایشگاه ببریم.
حکایاتی از زندگی بانو نصرت امین
بانو امین از دوران کودکی علاقه زیادی به آموختن داشتند. بانو امین خود دراینباره میگویند: «تقریبا از نه سالگی عشق خواندن و نوشتن در من پیدا شده بود. همبازیهایم به من ایراد میگرفتند که چرا تو نمیآیی بازی کنی. ولی من عشقم فقط درس بود». در جای دیگر از استاد معروفِ خانم امین، آیت الله حاج میرسیدعلی نجف آبادی، در این باره نقل شده است: روزی شنیدم فرزند ایشان فوت کرده فکر کردم خانم دیگر درس را تعطیل خواهد کرد، ولی برعکس، دو روز بعد دیدم خدمتکار ایشان به سراغ من آمد و از من خواست که برای تدریس به منزل ایشان بروم و من از این علاقه او به تحصیل سخت حیرت کردم و وقتی رفتم با کمال تعجب او را آماده تر از همیشه دیدم.
سخنانی از بانو امین رحمه الله
بانو امین در وصیتنامه خود مینویسد: ای اولادان و خویشان و اقوام من، عمده غرض این جانب گنهکار توصیه به حق است. توصیه میکنم شما را که تقوا را شعار خود گردانید و از نافرمانی حقتعالی و متابعت هوای نفسانی خودداری کنید و بدانید راه پرخطری در پیش دارید. قدری از خواب غفلت بیدار شوید و خانه خود را از غیر خدا خالی گردانید و به تمام قوا روی خود را به طرف آن معبود یگانه قرار دهید و حتیالامکان محبت غیرخدا را از دل بیرون کنید؛ زیرا که یگانه ملجأ و پناهنده ما اوست و قلب خود را از اوصاف ذمیمه و صفات نکوهیده تخلیه کنید و خود را آراسته گردانید به صفات نیکو.
شخصیت بانو مجتهده امین
بانوى مجتهده سیده نصرت امین ” معروف به بانوى ایرانى ” از علماى برجسته عالم تشیع و از اولیاى الهى بود . این علویهى عارف به نفحات رحمانى ، سراسر عمر پربرکتش را صرف تعلیم و تعلم معارف اسلامى کرد و در طریق سیر و سلوک و جست و جوى قرب و رضاى حق تعالى به مخزن العرفان دست یافت و تألیفات گران قدرى در رشتههاى تفسیر قرآن ، حدیث ، حکمت ، فقه ، اصول و اخلاق از خود به یادگار گذاشت و از طرفى ، با تأسیس حوزه علمیه خواهران و آموزشگاهى دخترانه پایهگذار حرکت علمى و معنوى زنان در عصر خود بود .
ندارد ابر، چشمان گهر باری که من دارم
ندارد کوه بر دوش، این چنین باری که من دارم 
نمانده هیچ ماهی این چنین، در هاله اندوه
ندارد آسمان، اینک شب تاری که من دارم
غم مرگ پدر، بیداد دشمن، غربت مولا
کمی از آن همه اندوه بسیاری که من دارم
بهشت مصطفی بودم ندارد هیچ گل اینک
بدین سان آشیان، در سایه ی خاری که من دارم
کنارم آمده قاتل، فزون تر کرده اندوهم
شگفتا وعده مرگ است دیداری که من دارم
مدینه، در غروب تلخ، خورشیدی که تو داری
کبود ابرهای کینه، رخساری که من دارم
ربوده خواب، از چشم تمام عافیت جویان
در این شب های غربت، ناله زاری که من دارم
پس از این ای مدینه، تا ابد آرام خواهی خفت
به خاموشی گراید چشم بیداری که من دارم
برایت می سرایم نیمه شب، اندوه مولا را
تماشایی است موج اشک سر شاری که من دارم
جابربن عبدالله انصاری می گوید: روزی پیغمبر اسلام (ص) وارد خانه زهرا (ع) شد و به وضع بسیار ساده خانه نگاه کرد و ملاحظه کرد که دخترش لباس بسیار ساده ای از پشم شتر در بر کرده و با یکدست دستاس می کشد و با دست دیگر فرزند خود را در بغل نگاه داشته و به او شیر می دهد. با مشاهده این کانون زهد و معنویت و صفا و اخلاص، اشک در چشمانش حلقه زد و از فضیلت تحمل این وضع با دخترش سخن گفت: فاطمه(ع) گفت: «الحمد لله علی نعمائه و الشکر لله علی آلائه. یعنی: خدا را بر نعمت هایی که به من داده حمد می گویم و او را بر عنایت هایی که به من دارد سپاس می گزارم.
باعرض سلام و خدا قوت به تمامی دوستان پارسی بلاگ.
پیشاپیش فرا رسیدن سال جدید رو خدمت تمامی دوستان تبریک و تهنیت عرض می کنم. انشاءالله که سالی سرشار از موفقیت و بهروزی داشته باشید. ضمنا سر سفره هفت سین دعا برا فرج آقا امام زمان یادتون نره. اللهم عجل لولیک الفرج.
همسرش به خاطر بدهیاش افتاده بود زندان. 3 تا بچه قد و نیم قد داشت. کوچکترین اونا فقط 3 ماهه است. بچه هاش مدرسه ابتدایی میرن. می گفت از وقتی که همسرم افتاده زندان زندگیمون خیلی خیلی سخت شده. خودش دیگه شیری نداشت که به بچش بده. دست به دامن همسایه ها شده بود واسه خرید یک قوطی شیر خشک. شیر خشک رو جیره بندی کرده بود. از حرفاش سر جام میخ کوب شدم, مونده بودم چی بگم. فقط لب می گزیدم. با خودم گفتم یه عده از فرط سیری دارن بالا میارن و یه عده از گرسنگی شبا خواب به چشاشون نمیاد.حالا اینجا کی مقصره؟ همسر این خانم که با ندانم کاریهاش باعث بدبختی خونوادش شده؟ یا اون طلبکاری که فکر این روزا رو نکرده و فقط به فکر خودش بوده؟ یا .....!!!!؟؟؟
در هر حال، مقصر هر کی بوده و نبوده، این وظیفه ماست که نسبت به همدیگه بی تفاوت نباشیم. حالا گنه کار هر کی بوده باشه، این زن و بچه ها چه گناهی کردن؟
اللهم عجل لولیک الفرج.
السلام علیک یا ابا عبدالله
ایام سوگواری شهادت آقا ابا عبدالله الحسین را به تمام شیعیان جهان تسلیت عرض می کنم.
باد سرد پاییزی صورتش رو کبود کرده بود, انگار زمانه هم داشت بهش سیلی می زد, دستاش رو به هم گره کرده بود و با بخار دهانش اونا رو گرم می کرد. یه کت گشاد و بلندی تنش کرده بود که معلوم نیست مال باباش بوده یا یه آدم خیری بهش هدیه داده. کفشاش سایز پاش نبود. صورتش از دود ماشین سیاه شده بود. یه دستمال بلند دستش گرفته بود با یه شیشه پاک کن. راه افتاده بود وسط خیابابون. چراغ که سبز میشد میدوید وسط خیابون. با التماس از راننده می خواست اجازه بده ماشینش رو پاک کنه و در عوضش یه پولی بهش بده. حالا این وسط کی دلش به رحم بیاد و صد تا دلیل برا خودش نبافه که: ای بابا اینا تحت نظر کمیته امدادن. ای بابا اینا عادت کردن و از این جور حرفا. بهش که میگی چرا این کارا رو می کنی: آخه تو با این سن و سال؟! از خجالت سرش رو پایین میندازه. و توان جواب دادن نداره.
به نظر من هیچ بچه ای دوست نداره در بچگی کار کنه, همه بچه ها دوست دارن برن سر کلاس و درس بخونن. زنگ تفریح که میشه با دوستاشون تو حیاط مدرسه بازی کنن. گشنشون که میشه برن از بوفه مدرسه یه کیک و نوشابه بخرن. وقتی که بر می گردن تو راه خونه با دوستاشون برنامه ریزی کنن برا بازی فوتبال بعدازظهر. اما مگه این بچه ها دل ندارن؟ کی جواب دل خستشون رو میده؟ بچه که بودم یه متنی رو خوندم که اون موقع معنیش رو نمی فهمیدم. ولی الان کاملا برام جا افتاده.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست، همیشه یک نفر باید به پا خیزد ... معلم پای تخته داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسیها، لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان، تساوی های جبری رانشان می داد خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است از میان جمع شاگردان یکی برخاست، همیشه یک نفر باید به پا خیزد ... به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است. نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟ وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود، این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟ یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست..
امیدوارم ریشه فقر خشک بشه و دست اونایی که حق این بچه های فقیر رو می خورن زیر چرخ مکافات خدایی له بشه.
دست پسر 4 سالش رو گرفته بود. پسر بچه حسابی ذوق می زد. فکر کنم مامانش براش یه اسباب بازی خریده بود. ولی اسباب بازی اینقدر کوچیک بود که از دور به زحمت از لای انگشتاش دیده می شد. به سمتم اومد، آشنا بود. با هم احوال پرسی کردیم. رو کرد به من گفت آخه این یه ذره 2000 تومان می ارزه؟ گفتم چی؟ نگاه کردم دیدم یه جاسویچی بچه گانه بود که سر تا پا شاید 500 تومان هم بیشتر نمی ارزید. مادر جوان حسابی اعصابش خرد شده بود. گفت: بچه های امروز همه پرتوقع شدن. زمان ما اگه یه لباسی رو خواهر بزرگ تر می پوشید سال بعد همون رو مادرمون تن خواهر کوچک تر می کرد. اصلا مگه ما خودمون برا خرید وسایل شخصی اظهار نظر می کردیم؟! چند روز پیش خواستم برا پسرم یه شلوار بخرم، شلوارش خراب شده بود. خواهرم گفت: آرمان شلوار پارسالش خیلی خوب مونده، چند بار بیشتر نپوشیده، ببین تن پسرت میشه؟ منم خوشحال شدم گفتم: آره خوبه اما وقتی اومدم خونه تن پسرم کنم با ناراحت
ی گفت: چرا لباس آرمان رو تن من می کنی؟ این لباس اونه، من نمی پوشم. اونم یه پسر بچه 4 ساله.
بنده خدا راست می گفت. زمان ما بچه ها اینقدر پر توقع نبودن. یعنی پدر و مادرامون ما رو پرتوقع بار نیاوردن. هی چی که نیاز داشتیم به اندازه توانشون برامون تهیه می کردن. جوری نبود که هر چی که میخوایم حتما برامون تهیه کنن. ولی الان پدر و مادرا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برا بچه هاشون تهیه می کنن. فکر می کنن کار درستی، با وجودی که این کار اصلا به صلاح بچه ها نیست. یادمه بچه که بودم با یک بسته مداد رنگی شش تایی که مامانم برام می خرید حسابی ذوق می زدم. خلاصه زمونه خیلی عوض شده. من اگه دوباره بخوام دنیا بیام. و حق انتخاب داشته باشم. دوباره بر می گردم به زمان کودکی خودم در عصر خودم. و حاضر نیستم در عصر حاضر به دنیا بیام. اون قدیما یه صفای دیگه ای داشت. واقعا صفای اون دوران رو با صفای هیچ دوره ای عوض نمی کنم.